تبلیغات
MISS ROZA FOLLOW //21\\ Show Theme tumblr_inline_npp1neYAvW1ry72eo_500.gif گـــالــریـ~ــ الــــ اﻤـ اچــ ـ - امتحان

   گـــالــریـ~ــ الــــ اﻤـ اچــ ـ       

    

     امتحان
چهارشنبه 5 خرداد 1395 × 08:01 ق.ظ
صبح قشنگی بود 
همین که بیدار شد موبایلم رو برداشتم 
تا چت هام رو چک کنم 


یهو از تعجب چشمام گرد شد ... 
_ امتحان زیست _
نشستم روی میز . نمیدونستم از کجا شروع کنم 


کتابم رو باز کردم و سعی کردم با لذت درس بخونم 
چون شنیده بودم اگه با لذت درس بخونم خیلی تاثیر گذاره 


پنج دقیقه بعد یهو دلم یه چیزی خواست 
نمی دونستم چی ولی خیلی هوس کرده بودم یه چیزی بخورم
پریدم و در یخچال رو باز کردم و آب پرتقال رو برداشتم 


بسیار عالی دوباره برگشتم سر درسم .... 
هنوز 115 صفحه مونده بود ...


دوباره رفتم سر درسم 
اما خیلی جدی ! دیگه نمی خواستم حواسم پرت شه 


اما ...
صدای گوشیم بلند شد  :))))
پریدم و گرفتمش ...


و مشغول خوندن چت ها شدم...


اما فهمیدم پیام تبلیغاتیه .... :/
دوباره رفتم سر درسم ... 
یکم بعد یه چیزی رو دیدم که بهم چشمک میزد :)))
از گوشه کتاب نگاش کردم ... 


یه دوربین روی میز بود که نمی دونستم واسه کیه ...


برش داشتم و خوب زیر و روش کردم...


و باهاش چند تا عکس گرفتم ...
این عکسا ....




و بعد یه ندایی اومد ....
" درستو بخون بچه "
دیدم اگه اینجا باشم حواسم پرت میشم تصمیم گرفتم 
برم کتابخونه تو فضای آرومش درس بخونم ...


همین که رسیدم شروع کردم ...
بعد پنج ساعت دیدم 40 صفحه مونده فقط ...
بعد به ساعتم نگاه کردم


0.0
_ 10:30 _
ده و نیم شده بود ! 
باید تا یازده تموم میکردم و میرفتم خونه وگرنه مامانم میکشتتم

تند تند صفحات باقی مونده رو خوندم ...



.
.
.
.

حدود یه ساعت بعد رفتم خونه و بعد سرزنش های مامانم 
رفتم تو اتاق و رو تخت ولو شدم ...
نفهمیدم کی خوابم برد ولی خیلی زود صبح شد ...


ساعت رو نگاه کردم و دیدیم نیم ساعت تا امتحان مونده 
سریع آماده شدم ...


و رفتم به سمت مکان آزمون ...
دوستم رو دیدم که رو پله ها نشسته و داره کتاب میخونه


بهش گفتم : معلومه زیادی زیست خوندی ! 
با تعجب نگاهم کرد و گفت : زیست چرا ؟ 
گفتم : خب امتحان داریم دیگه ...
دوستم نگاهی کرد و گفت : نه امتحان ریاضی داریم ...

من :

اون :


و گفت : واقعا زیست خوندی ؟ 
من : آره . داری شوخی میکنی دیگه ؟ 
گفت : نه واقعا میگم 

من : 


و بعد اعلام کردن که امتحان الان شروع میشه 
من و دوستم رفتیم داخل سالن امتحان و شروع به امتحان دادن کردیم.

قیافه من تو جلسه امتحان :


با خودم میگفتم :
....... 


و بعد سه روز جواب امتحان اومد ...
نفر 128 شدم از 130 نفر 
بار جای شکرش هست که آخر نشدم :))))

به هر حال من دوباره به زندگی عادیم ادامه دادم





با داستان های تصویری ما همراه باشیددددد :))))


   
בخــــتـ♬ـــر خــ☀ــوبــــ ×کـامـنـت()  


 
نمایش نظرات 1 تا 30